سال نو که میرسد، بعضی صندلیها بیشتر از همیشه خالیاند.
بعضی قابها بیشتر از همیشه نگاه میکنند و بعضی نامها، بیشتر از همیشه در دل تکرار میشوند.
در دفتر کوچک «رخصت پهلوان»، هر سال هفتسینی پهن میشد؛ ساده، بیتکلف، اما با وقار.
کنار بوی کاغذ تازه چاپشده و صدای ورق خوردن صفحهها، سبزهای بود که انگار از دل گود زورخانه قد کشیده بود.
آن هفتسین فقط یک رسم نبود؛ یادآور مردی بود که باور داشت فرهنگ، اگر نوشته نشود، میمیرد.
باور داشت زورخانه فقط یک مکان نیست؛ یک روح است، یک تاریخ است، یک مرام است.
عزت الله کریمی فقط بنیانگذار یک هفتهنامه نبود؛ او پلی زد میان هنر و ورزش، میان پهلوانی و قهرمانی، میان گذشتهای ریشهدار و آیندهای که باید ساخته میشد.
او میخواست صدای ضرب مرشد، کنار صدای تشویق سکوهای قهرمانی شنیده شود.
میخواست ورزش همگانی، در کنار افتخارآفرینی حرفهای دیده شود. میخواست «رخصت پهلوان» آیینهای باشد از مرام، نه فقط مدال.
و حالا… سال نو رسیده است. هفتسین باز هم پهن میشود. اما جای دستی که سبزه را مرتب کند، خالی است. جای نگاهی که با لبخند بگوید «امسال هم باید بهتر بنویسیم»، خالی است.
اما حقیقت این است که بعضی آدمها نمیروند. در دیوارهای یک دفتر میمانند. در بوی کاغذ میمانند. در تیترهایی که هنوز با وسواس انتخاب میشوند، میمانند.
محمد، سعید، حمید و مجید… پسرانی که نه فقط نام پدر را، که راهش را به دوش کشیدند.
ادامه دادن همیشه سختتر از آغاز کردن است. اما آنان ایستادند؛ نه از سر اجبار، از سر عشق.
هر شمارهای که منتشر میشود، در حقیقت یک «رخصت» دوباره است؛ رخصت برای زنده نگه داشتن نام مردی که باور داشت ، پهلوانی باید نوشته شود، باید ثبت شود، باید ماندگار شود.
امسال هم هفتسین در دفتر نشریه پهن خواهد شد. سبزه خواهد رویید. سمنو شیرین خواهد بود. سکهها خواهد درخشید. اما آنچه بیش از همه میدرخشد،یاد مردی است که به ما آموخت اگر مرام بماند، آدمها هرگز نمیمیرند.
و شاید جایی در سکوت این آغاز سال، صدای آرامی شنیده شود: «بنویسید… برای پهلوانی بنویسید… برای مردم بنویسید…» و اشک، بیآنکه بخواهیم ،میان واژهها جاری شود.









