عید قربان را نباید با گوشت و خون فهمید. اینجا سخن از ذبح نیست؛ سخن از *«خلعِ یدِ» ابراهیم از هر آنچه غیر از «مطلق» است. ابراهیم در آن لحظهی شگرف، نه پدریِ خویش، که پدریِ پروردگار را بر جانِ خود اثبات کرد. اسماعیل، بزرگترین «بتِ» یکتاپرست بود؛ و این همان تراژدیِ لرزانندهی ایمان است: که بتِ تو، گاه همان عزیزترین عشقِ زمینیات است.
قربان، نامِ دیگرِ «انقطاع از نتیجه» است. ابراهیم نمیدانست قوچی در کار است. او مهیا بود تا پارهپارهترین حقیقت زندگیاش ” یعنی ثمرهی جانش ” را به مسلخ ببرد. اینجا دیگر اطاعت معنا ندارد؛ اینجا سخن از «ویرانیِ معنا» در پیشگاه «خلقِ معنایِ برتر» است. ابراهیم در آن دم با خدای خود همسنگ شد؛ زیرا جسارت کرد آنچه را که شاید در باور نگنجد انجام دهد: قربانی کردنِ تمامِ هستی، بدون چشمداشتی به بازگشت.
اما قوچ فرود میآید. و این بزرگترین معمای وحی است: در لحظهی فروپاشیِ کامل، رحمت سر میرسد. اما نه برای آنکه ابراهیم را از آزمون برهاند، بلکه برای آنکه بیاموزد: «رهایی» نه در گریز از تراژدی، که در گذار از قلبِ آن است.
قوچ، نمادِ «استحاله» است، نه بخشش. ابراهیم عوض شد، اسماعیل دگرگون گشت؛ و تو نیز اگر از این آتش بگذری، «دیگری» خواهی شد.
حیوانِ قربانی، همان «منِ» توست؛ اما نه آن منِ روزمره، که آن «منِ تملکگرِ کهنالگویی». در خونِ ریختهشده، انسان با «بودنِ محضِ» خویش روبرو میشود: عریان از دارایی، پرستیژ و آرزو. فقط «او» و «او». و این نظارهی «خالیشدن»، غایتِ عبادت است.
گوشتِ قربانی را به مسکین میدهی تا بدانی: آنچه «مالِ من» مینامی، امانتی بیش نبود. فقیر، آینهی توست؛ در چشم او خود را میبینی که اگر فضلِ حق نبود، چقدر به او شبیه بودی. قربانی، آیینِ ویرانیِ دیوارهای منیت است. در این روز، غنی و فقیر بر سر یک سفره مینشینند؛ نه از روی ترحم، که از روی حقیقتی واحد: همه ما در مقام ابراهیم، باید عزیزترین را فدا کنیم تا بدانیم عزیزترین، جز «او» نیست.
قربان، عیدِ «بازگشت» است. هجرت از «تعلق» به «حقیقت»؛ از کثرت به وحدت؛ و از «داشتن» به «بودن». قربانی یعنی: «بگذار آنچه را میخواهی از تو بگیرند، تا آنچه را که باید، به تو ببخشند.»
در پایانِ این سلوک، کعبه به تو سلام نخواهد داد؛ تو خود «کعبه» میشوی. مطافِ ملائک و تجلیگاهِ عشقی بیقید و شرط.
اکرم شعبانی








