سال دوباره نو شد…

سال دوباره نو شد، ای آمدنت همیشه بهار.
می خوانم نامتان را از پشت در های بسته روزگاران ،در آغاز فصلی که آن را بهار می نامند
ای برترین آفرینش بگو قرار است تا کی در سکوت بمانی، ای رویای رحمانی
ای نرم تر از باران، من در میهمانی سبز واژه ها، تو را شنیدم و زیر باران صدایت کردم.
بارها گفتم مهدی فاطمه کجایی دلتنگ نبودنت هستیم. جهان بی تو تنگ تر از قفس و تاریک تر از شب بی مهتاب گشته است.
و تو در نگاهی ژرف با لهجه شیرین یاسمن ها جوابم دادی.ای نوبهار من … بر پیکره یخ زده دشت بتاب و روح مرده اش را عطر آگین کن.
شکوفه هایت بوی سرسبزی باغ می دهند و بلبلانت آوای سرمستی سر داده اند. باران را صدا کن تا بر طراوتت شکوهی دیگر بیفزاید.
ای زیباترین فصل خدا ، سرودن آغاز کن و مرا تا انبوه ابرهای بهاری به همراه مرغان مهاجر پرواز بده.
غنچه های نو شکفته ات رنگ زندگی دارند و چشمه های جوشانت بوی خوش تازگی می دهند ولی …
ولی هنوز شاپرک ها بغض خسته شان را می خورند و یاس ها، پای کبودی چشم شان را پنهان می کنند.
و هنوز فصل زمین کامل نشده و هنوز منتظر است و انتظار فصل دیگری است .
مرا تا ظهور بهاری اش همراه باش و برای لحظه لحظه بودنش دعا کن… که بدون او بهاری نشاید !

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

ورزشی