به بهانه درگذشت رضا غلامعلی پیشکسوت صاحب زنگ ورزش باستانی

رفتی… به همین سادگی…

ما ماندیم و حجم بزرگی از ماتم های تلنبار شده در دل…
ما ماندیم و همه آن حسرت هایی که تنها با یک دیدار می ریخت.
ما ماندیم و جای خالی کوچکی که بزرگواری ات ای پدر ، هیچ چیز جای آن را پر نمی کند.
ما ماندیم و یک اندوه بزرگ.. که ذره ذره اشک هایمان، نه تنها این آتش را فرو نمی نشاند؛
که سر بر می آوردش..
کاش می دانستیم یکشنبه ای که دستت را به نشان خداحافظی فشردیم ، آخرین بار است که دستانت را گرم حس می کنیم…
ای پدر ، ای همراه همیشگی ، کاش می دانستیم تنها چند شب دیگرکنارت می آییم … و این بار سرد، دستت را می گیریم…
کاش این پرده ها نبود تا بار دیگر با سینه ای که نفس دارد ، در آغوش بکشیمت …
کاش می دانستیم بار دیگر که می بینیمت ؛ تو ما را نمی بینی…
و نگاه تو را مرگ می رباید…
کاش نبودیم آن شب که چشمان از مرگ سرشارت را بر هم بگذاریم…
کاش نبودیم آن وقت که پیکرت را به خاک سپردند. کاش..کاش… کاش
تو خود می دانی چقدر سخت بود تا بخزم میان بستر آخرت؛
به پهلو بخوابانیمت و شانه ات را تکان دهیم.. تا تلقینت دهند… تا… تا ..
پدر گرامی تو همانی بودی که با حضورت
بیدار مان می کردی از آنچه که وایستگی دنیوی بود…
اما این بار هر قدر تکانت دادیم ، صدایت در نیامد…
حیف شدی بابا .حیف شدی…
و ما اینجا اکنون میان تنهایی خویش نشسته ایم، مات و مبهوت…
انگار نه انگار تنهایمان گذاشتی و رفتی…
آرام گرفته ای میان بسترت…
ما ماندیم و غم بزرگ بی پدری.
از درد باید بنویسیم یا از غم؟!
از دستان خالی باید بنویسیم یا از قلبی شکسته، یا از چشمانی گریان و خسته؟!
دستانی که هیچ همراهی ندارند، دستانی که فقط خودشان یکدیگر را نوازش می کنند و خود را در آغوش می کشند…
قلبی شکسته که پر از غم و اندوه است، همنشینی ندارد و آنقدر شکستند تا خورد شدند…
چشمانی که در سوی انتظارتو بار دیگرمنتظرند که در بگشایی و بیایی و با هم از هر دری سخن بگوییم،
ناتوان شده اند؛چشمانی که انتظار برگشتن دارند.
از کدام لحظه باید بنویسیم؟هر کدام درد است و غم… از هر سویشان درد دارند…

خدایا می دانم وقت امتحان تمام نشده است اما من می خواهم زودتر
برگه ام را بدهم…

روحت شاد و یادت گرامی باد پدر
از طرف فرزندان

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

ورزشی