دلم برای خنده های ساده ات تنگ شده است!

برای امشب… که دلم برای خنده‌های ساده‌ات تنگ شده است… برای دلشوره‌های «باز مدرسه‌ام دیر شد»… برای بغضِ غلامرضا در «مادر»…

خبرها گاهی فقط خبر نیستند… گاهی درِ یک خانه‌ی قدیمی را باز می‌کنند؛ خانه‌ای که سال‌هاست دیگر وجود ندارد. خانه‌ای با فرش‌های گل‌درشت، بخاری نفتی، استکان‌های کمرباریک و یک تلویزیون دوازده اینچ سیاه‌وسفید که تمام دنیای ما بود. دنیایی که هر وقت تو می‌آمدی، انگار رنگ می‌گرفت…

ما نسل عجیبی بودیم؛ نه صدها کانال داشتیم، نه اینترنت، نه هزاران سرگرمی. دلخوشی‌مان همین بود که شب، همه دور هم بنشینیم و تو، از آن قاب کوچک، خنده را به خانه بیاوری.

چه کسی باور می‌کرد روزی برای همان قاب کوچک دلمان تنگ شود؟ برای همان شب‌هایی که پدر، خنده‌اش را پشت خستگی هایش و درد پاهایش که به خاطر ساعتها ایستادن برای یک لقمه نان پنهان می‌کرد، مادر زیر لب می‌گفت: «خدا خیرش بدهد…» و ما بچه‌ها آن‌قدر می‌خندیدیم که اشک از چشم‌هایمان سرازیر می‌شد.

آن روزها هیچ‌کس نمی‌دانست دارد، خاطره می‌سازد… «باز مدرسه‌ام دیر شد» فقط یک سریال نبود؛ تپشِ صبح‌های کودکی ما بود. «اجاره‌نشین‌ها» فقط یک فیلم نبود؛ تصویر زندگی بود، با همه تلخی‌ها و شیرینی‌هایش. و «آدم‌برفی»… سال‌ها طول کشید تا بفهمیم پشت آن همه خنده، چه اندوه عمیقی پنهان بود.

اما هر وقت نام «غلامرضا» می‌آید، هنوز چیزی در گلویمان می‌شکند؛ بعضی نقش‌ها را نمی‌شود بازی کرد، باید زندگی‌شان کرد.

اکبر جان…تو فقط بازی نکردی؛ در حافظه‌ی ما زندگی کردی.

وقتی خبر رفتنت را خواندم، بیش از آنکه به نبودنت فکر کنم، به آن تلویزیون کوچک فکر کردم؛ به خانه‌ای که دیگر نیست، به پدری که دیگر نیست، به مادری که موهایش سفید شده و به کودکی‌ای که هرگز برنمی‌گردد…

انگار با رفتن تو، یکی دیگر از چراغ‌های آن خانه هم خاموش شد. می‌گویند هر آدمی فقط یک بار می‌میرد… اما نسل ما، هر بار که یکی از خاطره‌هایش را به خاک می‌سپارد، دوباره می‌میرد.

و بعضی آدم‌ها، مثل تو، وقتی می‌روند، هزاران خاطره را با خود بیدار می‌کنند؛ خاطره‌هایی که سال‌ها در گوشه‌ی دل خوابیده بودند و امشب، آرام‌آرام از چشم‌هایمان فرو می‌چکند.

خداحافظ اکبر عبدی… تو فقط یک بازیگر نبودی… آخرین بازمانده‌ی روزگاری بودی که تصویرش سیاه‌وسفید بود، اما خاطراتش رنگی‌ترین فصل زندگی ما.

ببخش اگر آن‌گونه که شایسته‌ی تو بود، قدردانت نبودیم. خداحافظ، خاطره‌ی کودکی من… خداحافظ، خاطره‌ی کودکی یک نسل…

و چه بی‌رحم است مرگ… هر بار که می‌آید، چیزی بیش از یک انسان را با خود می‌برد تکه‌ای از گذشته‌ی ما را، تکه‌ای از دلمان را، و تکه‌ای از خودِ ما را…

خواب‌هایت آرام، مردی که سال‌ها برای خنده‌ی ما زندگی کردی…

اکرم شعبانی

شرکت سیمان بنوید
قبلی «

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین دیدگاه‌ها

ورزشی

<script src="https://trustseal.e-rasaneh.ir/trustseal.js"></script> <script>eRasaneh_Trustseal(86051, false);</script>